روز اول پیش خود گفتم
دگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیك با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
برسر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می كشت
باز زندانبان خود بودم ....
------------------------
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
-----------------------
باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یك نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه یی سیراب شد ‚ سیراب شد
----------------------
عشقی كه ترا نثار ره كردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمیگردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
-----------------------------
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری كه مرا یاد كند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطایی كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر كجا مینگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید كه مرا دریابد
ورنه دردیست كه مشكل برود
تا لبی بر لب من می لغزد
می كشم آه كه كاش این او بود
كاش این لب كه مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با كه گویم ستم عشقش را
مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چكار آیدم این زیبایی
بشكن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نیست
فاش گویید كه عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید كه پیغام از كیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست
----------------------------
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده یی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر كرد
كای هوسران مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من كه دیوانه بودم
وای بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كی شد از عشق من حاصل او
با غروری كه چشم مرا بست
پا نهادم بروی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید
چشم من از دل تیرگیها
قطره اشكی در آن چشمها دید
همچو طفلی پشیمان دویدم
تا كه در پایش افتم به خواری
تا بگویم كه دیوانه بودم
می توانی به من رحمت آری
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سیاهی فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
لیكن او رفت بی گفتگو رفت
وای برمن كه دیوانه بودم
من به خاك سیاهش نشاندم
وای بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم
----------------------
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا كه در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لكه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
------------------------------
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و میدانم
چرا بیهوده می گویی دل چون آهنی دارم
نمیدانی نمیدانی كه من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم باده مرد افكنی دارم
چرا بیهوده میكوشی كه بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی