از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد .. بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست... 

چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي در درونش فرياد ميزد يک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او.فکر او صداي او زندگي کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ي انها به نظرش به کوتاهي يک روياي شيرين بي بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که ديگر بدون او حتي نفس هم برايش سنگين خواهد بود و مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي کم دارد به رنگ عشق!


نگاهش به جعبه ي کوچکي بود که روي ميز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند مي امد. ياد يک هفته پيش افتاد که با چه شوق و ذوقي رفت و خريدش تا بدهدش يادگاري .يادگاري که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زيبا بود ... درخشش نگينش توجه همه را به خود جلب ميکرد. چه قدر با خودش تمرين کرد. شب از هيجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . يک دوش گرفت. کت شلواري را که مي دانست خيلي دوست دارد پوشيد. حسابي خوش تيپ کرد. جعبه را گذاشت تو جيبش. اما طاقت نياورد باز کرد و بار ديگر نگاهش کرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست اين زيبايي در برار ان عزيز که دلش را سال ها بود دزديده بود هيچ است.


سر ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد. کمي اشفته بود. با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله کرده است. سر ميز هميشگي شان نشستند. کمي صحبت کردند. کم حرف بود. بيشتر دوست داشت که بشنود. از همه چيز برايش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور مي کرد. از اضطراب تو جيبش با جعبه بازي مي کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پريد گفت.. .... يک چيزي را مي خواستم بهت بگم. من دارم ميرم. تا اخر هفته ي ديگه... ديگه هيچي نشنيد .. انگار که مرد.. قلبش ديگه نمي زد.. صداش در نمي امد.گلوش خشک شده بود....تا اينکه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يک بار ديگه بگو... بغض کرد گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بيليت گرفته. خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم نميشه.فقط يک خواهش دارم اين يک هفته ي اخر را باهم خوش باشيم و بذار با يک دنيا خاطرات قشنگ اين داستان تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه. حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان در چند دقيقه قبل ثابت بمونه. اما حيف نمي شد.. از سر ميز بلند شد. ناي راه رفتن نداشت. انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم. صدايي راشنيد که ميگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش... نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صداي يک احساس خيس بود که سکوت تنهاييش را مي شکاند. نفهميد چند ساعت گذشته بود. برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا ميسکال! مي دانست که از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد. سعي کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدايش را شنيد که گفت بله بفرماييد بغضش ترکيد....گوشي را قطع کرد . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرين خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و اين يک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهايي سر ميزدند که با هم رفته بودند. جاهايي که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپيده با تلفن حرف مي زدند. به ياد تمام شب هايي که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.


ثانيه برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود که بهم تقديم کرده بودند. اما اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به زمين و زمان در گذر بود و يک هفته به سرعت يک نيم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر فرا رسيد ... وقت گفتن خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد . نمي خواست بذارد برود... نمي خواست.......... اما...............


نگاهش کرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.


گفت: بي تو نمي گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمي خواست اشکهايش را ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را دوست داشت . اما حيف که اخرين بوسه بود... براي اخرين بار نگاهش کرد سرش را به زير انداخت و رفت بي خداحافظي.. صدايي را مي شنيد که مي گفت: خداحافظ...


نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينکه همين چند ساعت پيش او را ديده بود اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.


صداي موبايل او را از عالم رويا به واقعيت بازگرداند . گوشي را برداشت. صداي اشنايي بود..: من پروازم را از دست دادم. نميرم.


مي اي دنبالم؟


اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي رم. پيشت مي مونم . دوست دارم. مي اي دنبالم؟


به خودش امد: اره . همين الان اومدم.


گوشي را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگي با عشق و ديگر هيچ.چشمش به جعبه ي روي ميز افتاد هنوز هم درخشش زيبا بود.

خجالتی

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

برای دیدن ادامه مطلب روی لینک زیر کلیک کنید….

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  ۲  ساعت دیدن فیلم و خوردن  ۳  بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : “متشکرم ” و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : “قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” ، و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نیمدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم …………….. با خودم فکر می کردم و گریه !

اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

عاشق...

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه     نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است

روبروم بود ..... بغض ، تو گلوم بود

اگه می گفتم تموم بود

.

رفت و رفتم

هیچی نگفتم

فقط از دلم شنفتم :

که خودش بود ، نیمه پنهون ......

.

فرصت گفتنی ها چه رفت آسون

.

خود من بود ..... من  ̗ من بود

وصله جور ، دل و پاره تن بود

.

بشکنه دستم

ولی

ناخواسته گلدون شکستم

نتونستم بگمش : یه عمر  ̗ که خالی و خسته م

زبون بند اومد و

بخت بد و ...... هرچی که بودش

دست بدست داد که ندونم و نتونم و نگم

سینه م  به نفس نفس داد

همچی جور شد

که ناجور بشه

من هیچ جور نتونم

بگمش : لرزید دلم ......عاشق شدم ...... لال شد زبونم ......

بگمش : لرزید دلم ..... عاشق شدم

........ دیوونه و لال شد زبونم

دلم گرفته

دلم خیلی گرفته... تو این روزا خیلی احساس بی کسی و تنهایی میکنم.

کاش شونه ای بود تا سرمو روش میزاشتم و باهاش حرف می زدم.

این همه حرف دارنه عذابم می ده... این همه حرف داره کم کم جونمو میگیره... داره خوردم می کنه...

!!!

مگه میشه دست دیگه تو دستای  نازش باشه

                                  یکی دیگه به غیر من همش چشم به راهش باشه

مگه میشه  خاطره ها    مونو  فراموش  بکنه

                                  عشق  به اون  بزرگی رو    تو دلش   خاموش بکنه

مگه میشه یادش بره که جون میداد واسه نگام

                                  زجه زدم ...   درد کشیدم...    نگا  نکرد  توی چشام

مگه میشه دوتا چشاش بشه  واسه یکی دیگه

                                  حرفای   عاشقونشم     بشه    واسه   کس  دیگه

مگه میشه   تحملش    زیاد  شه  از   نبود  من

                                  ندونه  که روزام شده    درد و    شبام  سکوت غم

مگه میشه که خوش باشه وقتی الهامش تو غمه

                                  داره از  عشقش جون میده  اما بازم   واسش کمه

مگه میشه  منو   نخواد    بره پی   عشق جدید...

                                 خیانتامو  خوب   دید  و  ....    اشک  ندامت  و   ندید

نه   نمیشه...   بازم میخوام   گول بزنم دل خودم

                                 من  همونم  که تا ابد    به  پای عشقت میمونم  ...

خیلی سخته....

شده يه چيزی تو دلت سنگينی كنه....؟

خيلی سخته آدم كسی رو نداشته باشه...

دلش لک بزنه كه با يكی درد دل كنه ولی هيچكی نباشه...


نتونه به هيچكی اعتماد كنه هر چی سبک سنگين كنه تا دردش رو به يكی بگه نتونه...

 آخرش برسه به يه بن بست ...


تک وتنها با يه دلی كه هی وسوسش می كنه اونو خالی كنه ...


اما راهی رو نمی بينه سرش روكه بالا می كنه آسمون رو می بينه به اون هم نمی تونه بگه...


خيری از آسمون هم نديده

مگه چند بار اشك های شبونش رو پاک كرده...؟

 

بهش محل هم نداده تا رفته گريه كنه زود تر از اون بساط گريه اش رو پهن كرده تا كم نياره ...

 

خيلی سخته آدم خودش به تنهايی خو كنه اما دلی داشته باشه كه مدام از تنهايی بناله...

 

خيلی سخته آدم ندونه كدوم طرفيه؟

 

خيلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می كنی داره به حرفات گوش می ده يا ...

 

یا پرده ی گناهات اونقدر ضخيم شده كه صدات به خدا هم نمی رسه....

کجا بودی؟؟؟

کجا بودی وقتی تو رو می خواستم

که دستات اروم بشینه تو دستم

کجا بودی وقتی که گریه کردم

از تو به اسمون گلایه کردم

 

کجا بودی ببینی من می سوزم

عین چشات سیاهه رنگ روزم

کجا بودی تشنه ی چشمات بودم

نبودی من عاشق دنیات بودم

 

کجا بودی وقتی دیوونت بودم

وقتی که بی قرار شونت بودم

کجا بودی وقتی که پرپر شدم

سوختم و از غمت خاکستر شدم

 

کجا بودی ببینی خستگیمو

آب شدن شمعهای زندگیمو

کجا بودی وقتی که اشکام می ریخت

خون جای گریه از تو چشمام می ریخت

 

 

کجا بودی وقتی که آبروم مرد

امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجا بودی نگام به در سفید شد

هر کی به جز من از تو ناامید شد

 

کجا بودی وقتی دعای داغم

میزد به سقف کوچیک اتاقم

کجا بودی وقتی صدات میکردم

به آسمون رسید صدای دردم

 

کجا بودی من از خودم گذشتم

هر جا بگی رو٬ دنبال تو گشتم

کجا بودی که از نفس افتادم

روزی یه بار زنده شدم ٬ جون دادم

 

کجا بودی ببینی بی ستارم

ببینی جز تو کسی رو ندارم

غم نبودنت مث آتیشه

تو این دو خط ترانه جا نمیشه

باز امدی تو بر سر راهم

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم 

دردا; من جوانی را به سر کردم

تنها از دیار خود سفرکردم

دیریست قلب من از عاشقی سیر است 

خسته از صدای زنجیر است

دریا اولین عشق مرا بردی 

دنیا دم به دم مرا تو آزردی 

دریا سرنوشتم را به یاد آور 

دنیا سر گذشتم را مکن باور 

من غریبی قصه پردازم 

چون غریقی غرق در رازم 

گم شدم در غربت دریا 

بی نشان وبی هم آوازم

میروم شبها به ساحل ها

تا بیابم خلوت دل را

روی موج خسته دریا

مینویسم اوج غمها را 

باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی "عشق" میکنی دوباره گمراهم

داستانی بسیار عاشقانه

يک بار دختري حين صحبت با پسري که عاشقش بود  ازش پرسيد


چرا دوستم داري ؟ واسه چي عاشقمي؟پسر گفت :دليلشو نميدونم


...اما واقعا دوستت دارم دختر:تو هيچ دليلي رو نميتوني عنوان کني...


پس چطور دوستم داري؟چطور ميتوني بگي عاشقمي؟


من جدا دليلشو نميدونم اما ميتونم بهت ثابت کنم .دختر:ثابت کني!نه من


دليلتو ميخام .پسر:باشه ...باشه...ميگم...چون تو خوشگلي"صدات گرم و


خواستنيه "هميشه بهم اهميت ميدي"دوست داشتني هستي"به خاطر


لبخندت .دختر از جواب اون خيلي راضي و قانع شد .متاسفانه چند روز بعد


اون دختر تصادف وحشتناکي کردو به حالت کما رفت.


پسرنامه اي کنارش گذاشت با اين مضمون :عزيزم گفتم،بخاطر صداي گرمت


عاشقتم اما حالا که نميتوني حرف بزني،ميتوني؟


نه!پس من ديگه نميتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهميت دادن ها و


مراقبت کردن هات دوستت دارم اما حالا که نميتوني برام اونجوري باشي


،پس منم نميتونم دوست داشته باشم. گفتم واسه لبخندات،براي حرکاتت


عاشقتم اما حالا نه ميتوني بخندي نه حرکت کني پس منم نميتونم


عاشقت باشم اگه عشق هميشه يه دليل  ميخوادمثل همين الان پس ديگه


براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره


عشق دليل ميخواد؟!


نه!معلومه که نه!


پس من هنوز هم عاشقتم!


عشق واقعي هيچوقت نمي ميره


اين هوس است که کمتر و کمتر ميشه و از بين ميره


عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم


ولي عشق کامل و پخته ميگه :بهت نياز دارم چون دوستت دارم


سرنوشت تعيين ميکنه که چه شخصي تو زندگيت واردبشه


اما قلب حکم ميکنه که چه شخصي در قلبت بمونه"