ان کس...
ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم...
می گوید:
دوستت دارم
ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم...
می گوید:
دوستت دارم
عشقت را هرگز بازگو نکن
عشقی که هرگز به زبان نیاید
مثل نسیم ملایم ساکت و نا مرئی می گذرد
و همه چیز را بر سر راه خود
تکان میدهد...
من عشقم را به زبان اوردم
و قلبم را برای او گشودم
سرد و لرزان با ترسی مرگبار
بعد ها مسافری بر سر راهش پیدا شد و او رفت....
ساکت و نا مرئی مثل باد
و او عشق این مسافر را پذیرفت
نه عششقت را بازگو نکن....
با سلام
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
هم خوشحال شدم , هم ناراحت
بنده کوچک شما , مجید
...
وقتی بهونه میگیری ......با اینکه میدونی بهونه س... اما با صداقت عذر خواهی میکنه...
وقتی که پا میذاره رو غرورش.... خودشو کوچیک میکنه... التماس می کنه... گریه میکنه.... و تو نمیتونی کاری براش کنی...
و تو هم ناراحتی که ناراحته.....
با خودت میگی کاش هیچوقت نمیدیدیش.... کاش هیچوقت برخورد اول پیش نمیومد....
تو ناراحتی... عذاب وجدان میکشی....
اما کاری هم جز این نمیتونی بکنی...
نگو که سخت نیست.....
خیلی سخته...
اینو از یکی از دوستام گرفتم
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.
همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،
مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.
مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.