داستان عاشقانه حس عاشقی

مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد

.

هیچ کس اونو نمی دید

.

همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن

همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود

.

از سکوت خوششون نمیومد

.

اونم می زد

.

غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد

.

چشمش بسته بود و می زد

.

صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود

.

بدون انتها , وسیع و آروم

.

یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد

.

یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود

.

تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده

.

چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه

.

چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو

.

احساس کرد همه چیش به هم ریخته

.

دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد

.

سعی کرد به خودش مسلط باشه

.

یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن

.

نمی تونست چشاشو ببنده

.

هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد

.

سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون

.

دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید

.

و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد

.

یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست

.

چشاشو که باز کرد دختر نبود

.

یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد

.

ولی اثری از دختر نبود

.

نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو

.

چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه

.

....

شب بعد همون ساعت

وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید

.

با همون مانتوی سفید

با همون پسر

.

هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن

.

و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو

,

مثل شب قبل با تموم وجود زد

.

احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه

.

چقدر آرامش بخشه

.

اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه

.

دیگه نمی تونست چشماشو ببنده

.

به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد

.

شب های متوالی همین طور گذشت

.

هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه

.

ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد

.

ولی این براش مهم نبود

.

از شادی دختر لذت می برد

.

و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود

.

اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت

.

سه شب بود که اون نیومده بود

.

سه شب تلخ و سرد

.

و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده

.

دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد

.

اونشب دختر غمگین بود

.

پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت

.

سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود

.

دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه

.

ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد

.

نمی تونست گریه دختر رو ببینه

.

چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو

به خاطر اشک های دختر نواخت

.

...

همه چیشو از دست داده بود

.

زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود

.

یه جور بغض بسته سخت

یه نوع احساسی که نمی شناخت

یه حس زیر پوستی داغ

تنشو می سوزوند

.

قرار نبود که عاشق بشه

...

عاشق کسی که نمی شناخت

.

ولی شده بود ... بدجورم شده بود

.

احساس گناه می کرد

.

ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد

.

...

یک ماه ازش بی خبر بود

.

یک ماه که براش یک سال گذشت

.

هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت

.

چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت

.

و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود

.

ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده

...

آرزوش فقط یه بار دیگه

دیدن اون دختر بود

.

یه بار نه ... برای همیشه

.

اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر

با همون پسراز در اومد تو

.

نتونست ازجاش بلند نشه

.

بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش

.

بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره

.

دلش می خواست داد بزنه ... تو کجاییآخه

.

دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون

و برای خود اون بزنه

.

و شروع کرد

.

دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن

.

و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد

.

نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد

.

یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین

.

چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد

.

سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت

.

سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد

.

-

ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟

صداش در نمی اومد

.

آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه

:

-

حتما ..

یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش

فقط برای اون

مثل همیشه

فقط برای اون زد

اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد

نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه

پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره

دختر می خندید

پسر می خندید

و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید

آروم و بی صدا

پشت نت های شاد موسیقی

بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد

 

داستان زیبا و بسیار عاشقانه فرشته

ننا همیشه از نبود پدرش رنج می برد ...وضع خواهرش جولیا ار اون بدتر بود...

آخه همه فکر می کردن اون بچه ی یه رابطه ی نامشروعه.

ومادر هم دربرابر تحقیرای دیگران وعلی الخصوص مادربزرگ کمرش خم شده بود

اما با این وجود همیشه

از جولیا دفاع می کرد.شب هنگام وقتی ننا از دانشگاه اومده بود

به همراه مادرش اشکای خواهر کوچولوشو پاک کرد و هر سه دستاشونو به

سمت آسمون بلند کردن

وبا هم این دعارو کردن:خدایا ما میدونیم فرشتمون

یه روزی میاد و زندگیمونو زیبا می کنه...

امیدواریم خیلی زود بیاد...الهی آمین

در همون لحظه یه جوون پنجره ی اتاقشو که دقیقا روبه روی پنجره ی اتاق جولی

بود باز کرد و اونارودید...

اون سه متوجه نشدند که چقدرزود دعاشون مستجاب شد

از اون روز نیک وارد زندگیه اونا شد...نیک شده بود مرحم راز سوفی...

و کاری کرده بود که همه شیفتش شده بودن...

ازاون روز قیافه ی ننا دیگه عبوس نبود...

اون یاد گرفته بود بخنده...

و اینو مدیون نیک بود...کم کم عشق نیک توی دلش جاباز کرد...

یه روز ننا تصمیم گرفت درمورد این عشق ب انیک صحبت کنه

صبح جیمز که از خیلی پیشترها شیفته ی ننا بود اون رو دید اون می خواست

به ننا بگه چقدر دوستش داره

و ننا که نیاز به دردو دل داشت نتونست جلوی خودشو بگیره

و همه چیزو به جیمز گفت...

تا اسم نیک اومد گرد غم به چهره ی جیمز نشست...

شب هنگام ننا ... بادسته گلی که جیمز براش گرفته بود به خونه ی نیک رفت...

قبل از اینکه بتونه چیزی بگه عکس نیکو با یه دخترخیلی زیبا که لباس

عروس به تن داشت دید...

از نیک پرسید این کیه؟؟؟و نیک باحرفاش کاخ آرزوهای ننا رو روی سرش خراب کرد...

نیک گفت:

اینو می گی...اوه معذرت می خوام ننا نمی دونم چرا

تا به حال درمورد همسرعزیزم باهات حرفی نزدم ...

این جورجیا همسر زیبا و مهربونمه...میدونی ما باهم یه دعوای اساسی

کردیم واون قهر کرد

و از نیویورک اومد اینجا...منم بعد یه مدت متوجه شدم بدون

اون نمیتونم یه ثانیه دووم بیارم...

اوه ننا اینا چیه ؟؟؟داری گریه می کنی؟؟؟من حرف بدی زدم؟؟؟

ننا درحالی که به خودش ناسزا می گفت اونجا رو ترک کرد...

هوا هم مثل ننا بارونی بود...از اون طرف جیمز هم داشت اشک می ریخت

و به نیک غبطه می خورد...

و ناگهان نیک در آغوش مادرش شروع کرد به ضجه زدن...

ازاون روز نیک سعی کرد به جیمز نزدیک بشه ...

اون تمام کارا و چیزایی که ننا دوست داشتو به جیمز گفت.

چندهفته بعد ننا احساس کرد عشق واقعیشو پیداکرده...

جیمز ازاینکه تونسته بود دل ننارو بدست بیاره

هر روز هزاران بار از نیک تشکر می کرد.و همیشه

برای اون و همسرش آرزوی خوشبختی می کرد.

جیمز دلو به دریا زد و از ننا خواستگاری کرد...اما ننا همواره دچار شک و تردید بود...

اینبار بازم نیک بود که به داد جیمز رسید و ننارو توجیه کرد که باید

به ندای قلبش گوش بده :

برای گفتن دوستت دارم همیشه وقت نداری پس بهش بگو اونقدر دوستش داری که

بتونی باهاش زندگیه جدیدی رو شروع کنی...شاید دیگه فردایی نباشه!!!

همون روز یه نامه از پدرننا رسید ...و سوفی با مادربزرگ یه

دعوای اساسی به خاطر جولیا کرد...

مادربزرگ علت تمام بدبختی هارو وجود نحس جولیا میدونست

چون یه بچه ی نامشروع بود...

ومادر از جولیا که درآغوشش اشک می ریخت دفاع می کرد...

بازم سرو کله ی فرشته پیداشد...

و مادربزرگو باگفتن واقعیت متعجب کرد: درست10سال پیش سوفی متوجه شد

پسرتو رابطه ی نامشروعی داشته...

وبدتر از اون بچه ای هم ازاین رابطه داره...پسربزدل توبا کمال

وقاحت این بچه رو به این زن سپرد...

زنی که سالها تحقیرش کردی... پسرت ازهمون روز ناپدید شد...

میدونی چرا؟؟؟

چون نمیتونست تو چشمای این زن نگاه کنه.واین زن توی این سالها داشت

تاوان گناه پسر تورو میداد.

این هم نامه ی پسرت ...اگه حرفامو قبول نداری بخونش...

مادربزرگ شوکه شده بود.

ننا شب هنگام به کلیسا رفت وباکمال تعجب جیمزرو دید بایک حلقه...

چندهفته بعد وقتی ننا وجیمز درحال خرید بودن همسر نیکو برای اولین باردیدن...اما...

بایک مرد ناشناس.اونها شروع به صحبت باهم کردند .وقتی حرف نیک شد مرد گفت:

اوه نیک ...

قدر سلامتیمونو باید بدونیم...اصلا دوست ندارم جای نیک باشم ...

میدونید که 3 روزه بستریه؟؟؟

همسرمن دکتر معالجش هست.خیلی حالش وخیمه...

اون قلب دیگه براش قلب نمیشه...

دکترا ازش قطع امیدکردن...

ننا و جیمز خشکشون زده بود...توی بیمارستان نیک درحالی که اشک می ریخت

به مادرش می گفت:

چطوری می تونستم بااین قلب بیمار...بااین عمر کوتاهم زندگیشو نابود کنم...

اون تموم دنیای من بود...

نمیتونستم خراب شدن دنیامو ببینم...جیمز اونو خیلی دوست داره

حتی شاید بیشترازمن...

همین که خوشبخته برای من کافیه...

ننا وجیمز وارد شدن...نیک تنها تونست اینو بگه:call ho naa ho(شایددیگه فردایی نباشه)

اون حقیقتا یک فرشته بود.

♥ بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی

و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

دختر فداکار

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟
فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.
بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟
نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.
تقاضای او همین بود.
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟
آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟
آوا، آرزوی تو برآورده میشه.
آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.
چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعافوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.
سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

پسرک و دخترک ( بر اساس داستان واقعی)

تنها فقط 16 سال داشت پسری با موهای قهوه ای کوتاه با اندامی ورزشکاری هیچ وقت فکر نمی کرد روزی برسه که بخواد....
تازه یک هفته بود که با دختری که توی اتوبوس بود آشنا شده بود پسرک که انگار سالهاست که دختر را می شناخت.
روزها از پی یکدیگر می گذشتن و عشق پرشور انها هنوز ادامه داشت 2 سال از آشنایی آنها می گذشت که پدر دخترک از رابطه دخترش با پسری مطلع شد. قلب پدر شکست ولی چه کاری باید می کرد؟
مردم پسری را کنار پارک پیدا کردن که غرق در خون بود ولی هنوز جانی در بدن داشت پسر را به بیمارستان رساندند بعد از 2 هفته پسرک به هوش آمد.
پلیس که منتظر بود پسرک به هوش بیاید از او سوال کرد که چه کسی یا کسانی او را زدند ولی پسرک حرفی نزد چون نمی خواست که پدر دخترک رو بگیرند و قلب دخترک بشکند.
از بیمارستان که مرخص شد به خانه رفت و منتظر فردا شد. چون دخترک رو خیلی وقت بود ندیده بود.
فردا آمد ولی دخترک نیامد پسرک یک ساعتی را در ایستگاه منتظر شد ولی دخترک نیامد، فردا و فردا ولی خبری از دخترک نبود.
به خانه دخترک رفت ولی آنها دیگر آنجا نبودن پسرک نا امیدانه به گوشی دخترک زنگ زد ولی خاموش بود.
پسرک با قلبی شکسته به سمت خانه برگذشت ولی غمی بزرگ در وجود داشت که حتی بهترین دوستان او هم متوجه نبودن. سه سال از رفتن دخترک می گذشت ولی پسرک هنوز دلباخته دختر بود.
روزی به ملاقات دوستش در بیمارستان می رود که نیاز به قلب داشت پسرک از غم دوستش به نماز خانه ی بیمارستان می رود و مشغول دعا می شود، تا اینکه صدای ناله ای به گوشش می خورد مردی تنها را می بیند که گوشه ای زانو زده و با صدای بلند برای دخترش دعا می کند، پسرک متوجه صدایی آشنا می شود، بله این همان صدایی بود که او را تهدید کرد که دیگر نزدیک دخترش نرود وگرنه کشته می شود.
مرد از خدا می خواست که جان دختر خود را نجات دهد از خدا می خواست تا کلیه سالم برای دخترش پیدا شود، پسرک که متوجه شد دختر به کلیه احتیاج دارد و اگر کلیه ای به دخترک نرسد باعث مرگش می شود انگار که تمام غم های عالم را به او داده باشند آهسته آهسته گریه کرد تا اینکه خسته، خوابش برد.
وقتی از خواب بیدار شد به خونه برگشت و قضیه دخترک را با مادر و پدرش درمیان گذاشت و خواست که اجازه دهند که یکی از کلیه هایش را به دخترک دهد. پدر با غرور به پسرش نگاه می کند و اجازه می دهد ولی عشق مادر به فرزند اجازه نمی دهد. پسرک با تمام وجود از مادر می خواهد که اجازه دهد وگرنه با مرگ دخترک پسرک هم می میرد.
پزشک به سمت اتاق دخترک می رود و می گوید کسی پیدا شده که حاضر هست یکی از کلیه هایش رو به دخترک بدهد.
پدر دخترک هر چه تلاش می کند موفق نمی شود کسی که می خواهد کلیه خود را به دخترش بدهد را پیدا کند.
روز عمل پزشکان کلیه پسرک رو به دخترک پیوند میزنن وقتی پزشکان می خواهند به پسرک خون تزریق کنند به اشتباه خون دیگری به پسرک تزریق میکنن که باعث مرگ پسرک می شود.
پدر و مادر پسرک تمام اعضای پسرک رو می بخشند قلب پسرک رو به دوستش می دهند و قرنیه چشمش رو به دختر 9 ساله ای می دهند ...
دخترک وقتی به هوش می آید پدر و مادر خود را می بیند که منتظر به هوش آمدن دخترشان هستند.
2 روز از به هوش آمدن دخترک می گذرد و دختر از مادر خود سوال می کند که چه کسی کلیه را به او هدیه داده است؟ ولی چشمان مادرش پر از اشک می شود!
دخترک با نگرانی از پدر می خواهد؟ ولی پدر جرات سر بلند کردن ندارد! دختر که نگران می شود با التماس از پدر و مادر خود می خواهد که اگر چیزی هست به دخترک بگویند. پدر با شرمساری می گویید یادت هست 3 سال پیش پسری بود که می گفت عاشقت هست و من به تو گفتم که او تو را ترک کرده و سراغ دختری دیگر رفته؟
دخترک که متوجه شده بود با گریه گفت: اون عاشقم بود و هیچوقت من رو ترک نکرد درسته؟
پدر به آرامی گفت: بله.
دخترک با ناله ای چهره پسرک رو تجسم کرد و از پدرش پرسید می تونم پسرک رو ببینم؟
پدر به صورت دخترش نگاه کرد ولی نمی تونست به دخترک بگوید. مادر به دخترش گفت وقتی مرخص شدی به دیدنش می رویم. وقتی دخترک از بیمارستان مرخص می شود از پدرش میخواهد که به دیدن پسرک بروند.
پدر به مادر دخترک نگاه می کند و قضیه مرگ پسرک رو به دخترک می گویند.
دخترک که آرام گریه می کرد از پدرش می خواهد که به سر مزار پسرک بروند.
وقتی بر سرمزار پسرک میرسند دخترک به آرامی با پسرک درد دل می کند.
3 ماه بعد دخترک به خاطره مرگ بسرک از دنیا میرود.

بیمارستان

ز لحظه ای كه در یكی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند.

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.


از حرف های پرستارها متوجه شدم كه زن یك تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر كم كم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

یك خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری كه سال گذشته وارد دانشگاه شده و یك پسر كه در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یك مزرعه كوچك، شش گوسفند و یك گاو است.

در راهروی بیمارستان یك تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن كه در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مكالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی كرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم...»

چند روز بعد پزشك ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده كردند. زن پیش از آنكه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی كه گریه می كرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع كرد و گفت: «این قدر پرچانگی نكن.» اما من احساس كردم كه چهره اش كمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت كه زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حركت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در كنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد كه هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن كه هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی كه ماسك اكسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا كرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی كه تكرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از كنار مرد می گذشتم داشت می گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم كه اصلا كارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی كه اشاره می كرد ساكت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این كه مكالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می كنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این كه نگران آینده مان نشود، وانمود می كنم كه دارم با تلفن حرف می زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم كه این تلفن برای خانه نبود، بلكه برای همسرش بود كه بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی كه بین شان بود، تكان خوردم. عشقی حقیقی كه نیازی به بازی های رمانتیك و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می كرد.

جوان عاشق

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت.

مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای ازبندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه برمکان او افتاد، احوال وی راجویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند.

جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد.

همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت.

ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت:

تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست، از آن فرار کردی؟

جوان گفت:

«اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟»